سه شنبه 24 اردیبهشت1387
عشق هميشه در مراجعه است
كلي گويي آفت شعر است
حرف مفت آفت ذهن
ذهن الكن ستاره بشمارد
ذهن ياغي ستاره مي چيند
فاق كوتاه آفت لگن است!!!!!!
آفت جنگ نو گلنگدن است!!!
آفت مزرعه سه تن ملخ است!!
آفت عشق وصل يا بوسه
مرده ي يك شبه چو نمره ي بيست
ثلث اول
كه هيچش ارزش نيست
مرده ي قرن را چنين بنگر
همچو تجديد ناب شهريور
خنده سر داده رند وبازيگوش
بگذارين رفوزگي هم روش
ذهن شاگرد خنگ فاجعه است
خنگ شاگرد در مراجعه است
عشق هميشه در مراجعه است
عشق هميشه در مراجعه است
بعد صدها هزار سال از خواب چه مهم است پاك يا ناپاك
چه مهم است سبك اسپنس راك
چه مهم است پول يا بي پول
آفت ذهن هميشه بد است
خواه بنشسته روي مبل سياه
خواه در قاب تلويزيون پيدا
خواه استاده به آسمان چون ماه
حرف صد تاي غاز تا ابد است
عشق اول فقط يه خاطره است![]()
عشق بعدي همان فاجعه است
عشق هميشه در مراجعه است
عشق هميشه در مراجعه است
آفت حافظه باكتري دقيق
مثل آب دهان مرده دقيق
خاطره خود كلانتر جان است
بر سرت بشكند هوار كند
مثل زندان ژان وال ژان است
حافظه نفس را بدراند
صد گيگا بايت را بپراند
نان روز از براي سكس شب است
نان شب هم از براي عاشق مست
عشق هميشه در مراجعه است
عشق هميشه در مراجعه است
بعد از اين صد كتاب شعرم روش
حرف اسكندر وتزارم توش
همه آيند و باز باز روند
زنده بودن كه خود منازعه است
عشق هميشه در مراجعه است
عشق هميشه در مراجعه است
جمعه 20 اردیبهشت1387
نامجو و دانشگاهيان
محسن نامجو: اگر قرار است بخنديم به من هم بخنديم
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
محسن نامجو ميگويد موسيقياش تلفيقي است، با اينويژگي كه نميخواهد خودش را زياد جدي بگيرد بنابراين طنز وجه مشخصه كارهايش است.
سه سال پيش، لابهلاي كارهاي متنوعي كه تحت عنوان مجموعه موسيقي زيرزميني دستبهدست ميگشت، قطعه «بگو بگو» با يك بار شنيدن، تفاوتش را با ساير قطعهها نشان ميداد.
بعدتر در فيلم مستندي كه درباره همين نوع موسيقي ساخته شد، جواني با چهره خراساني درباره خودش و حال و هواي كارهايش حرف زد.
تقريبا از اوايل زمستان امسال، كمكم با رشدي تصاعدي روي هارد يا mp3 پليرهاي خيليها قطعههايي را ميشد شنيد كه ملغمهاي از آواز و موسيقي سنتي و ریتمها و سبکهای راک، سنتی، جاز، محلی، بلوز، خالتور و... بود و در عين حال هيچكدام از آنها نبود.
در جشنواره فيلم فجر، آنهايي كه فيلم «تهران انار ندارد» را ديدند، برايشان ترانه «جبر جغرافيايي» و خوانندهاش كه در تيتراژ پايان فيلم آمده بود، آشنا بود. كمي قبلتر هم خبر سفر محسن نامجو و رضا عابديني به هلند، براي شركت در جشنواره هنري هات اسپات در صفحه فرهنگ و هنر روزنامهها چاپ شد.
درست دو هفته تا سي و يك سالگي نامجو مانده بود كه در خانه يكي از رفقايش سراغش رفتيم. محسن نامجو كه خوشحال از مجوز گرفتن ترنج بود، كارهايي كه نشنيده بوديم را برايمان گذاشت و در حالي كه نگران سرد شدن چاييمان بود، درباره موسيقي و كارهايش حرف زد. نامجو متولد تربت جام و بزرگ شده مشهد است، كار موسيقي را از دوازده سالگي با آواز و سولفژ و نتخواني شروع كرده، استاد رديفش نصرالله ناصح پور بوده، سال73 در دانشگاه هنر، رشته تئاتر قبول ميشود و يك سال بعد در دانشگاه تهران به رشته موسيقي ميرود.
در دانشگاه سهتار و تار را به عنوان ساز تخصصي انتخاب كرده و هارموني، فرم و آناليز و كنترپوان را پيش استاداني چون خسرو مولانا، آذين موحد و عليرضا مشايخي ياد ميگيرد و بعد از دو سال از دانشگاه انصراف ميدهد.
- آقاي نامجو چرا از دانشگاه انصراف داديد؟
وقتي رفتم دانشگاه، ميخواستم تغييراتي توي موسيقي ايراني انجام بدهم، اما آنجا اساسا به آهنگسازي يا حتي به گروه نوازي اعتقاد نداشتند. حتي يك گروه هم توي دانشكده تشكيل نميشد يا اجازهاش را به دانشجوها نميدادند.
----------------------------------------------------------------------------------------
بررسی كنسرت محسن نامجو در دانشگاه صنعتي شريف:
ترنجبازها درجابربن حيان
-------------------------------------------------------------------------
خوانندهاي كه بعضي از كارهايش بدون اينكه روحش خبر داشته باشد از روي اينترنت دانلود شد و كپي سيديهايش دست به دست چرخيد. حتي روي يكي از كارهايش كليپي ساخته شد كه تا چند وقت تبديل به خبر مهمي تبدیل شد.
هفته پيش محسن نامجو در تالار جابربن حيان دانشگاه صنعتي شريف تعدادي از كارهايش را براي دانشجويان اجرا كرد و در ادامه هم مثل برنامههاي قبلي، فضاي پرسش و پاسخ گرم بود.
يکربعي مانده به شروع اجرا، جلوي سالن جابربنحيان غلغلهاي برپاست. آنهايي که بليت دارند، آرام و مطمئن عقبتر ايستادهاند و گپ ميزنند تا در سالن باز شود اما جماعت بيبليت مدام چشم ميچرخانند تا بين بچههاي برگزارکننده آشنايي پيدا کنند و با «من بميرم، تو بميري» وارد سالن شوند. بليتها همان يکي دو روز اول فروش- در هفته قبل- تمام شد؛ آن هم با وجود اينكه قيمتش براي کنسرتي که در دانشگاه برگزار ميشود خيلي بالا (2 هزار تومان) بود. دو - سه عکاس، چانهزنان دنبال راهي براي ورود ميگردند. «شرمندهام به خدا. اصرار نکنيد. جا نداريم.» يکيشان ميگويد: «ما که صندلي نميخواهيم؛ ميايستيم و عکسمان را ميگيريم.» و جواب ميشنود: «نميشود سالن را شلوغ کرد. آقاي نامجو به اين چيزها خيلي حساسند». بالاخره در سالن باز ميشود. گرچه بليتها را با اسم فروختهاند اما ديگر زياد گير نميدهند و هر کس بليت دارد ميتواند وارد سالن شود.
نواي «ترنج» توي سالن پيچيده. البته اولش فقط آهنگ است و صداي آواز نامجو انگار از ته چاه ميآيد. اما اين هم درست ميشود. دو - سه عکاس و فيلمبردار با خيال راحت دوربينهايشان را در جاي مناسب کاشتهاند و منتظر شروع برنامهاند. بچهها بهآرامي و منظم وارد سالن ميشوند؛ گرچه انگار سروصداي بيرون سالن تمامي ندارد. سرود ملي پخش ميشود و يکي قرآن ميخواند. بعد، تقريبا رأس ساعت يک خود نامجو ميآيد؛ با لباس جين و آن کلاه معروف. در سالن را ميبندند، در حالي که شايد يکسوم صندليها هنوز خالي است. نامجو ميخواهد صحبتش را شروع کند اما سر و صدا نميگذارد.
«اشکالي ندارد؛ در را باز کنيد بگذاريد همه بيايند. فقط خيلي سريع اين انتقال انجام شود.» به نظر کمي بيحوصله و عصباني است. باز ميخواهد حرف بزند اما همه نگاهها به در سالن است. ميگويد: «به من گوش کنيد!» و باز منتظر ميشود. با صداي بلند ميگويد: «تا 5 ميشمارم، اگر نيومديد تو...» و بعد صدايش را پايين ميآورد: «تا 6 ميشمارم.» جمعيت ميخندند. بالاخره برنامه شروع ميشود. نامجو از کساني که روي زمين نشستهاند عذر ميخواهد و ميگويد از اينکه دور هم جمع شدهاند تا اين کنسرت اجرا شود خوشحال است.

قسمت اول برنامه، اجراي موسيقي است. البته نامجو در لابهلاي قطعهها توضيحاتي هم ميدهد. از «داماد باد» شروع ميکند که شعرش از ناصرخسرو است؛ «بايد که حال و کار ديگر سان کنم». خودش ميگويد که بحر عروضي اين شعر در کل ادبيات کلاسيک بينظير است و برايش ريتم و ملودي لنگ ساخته. آهنگ از کارهاي قديمي نامجو در کنسرتهاي پژوهشي 78-76 است و ظاهرا کسي آن ��ا نشنيده. قطعه که تمام ميشود، نامجو باز بر فيلمبرداري نکردن تماشاچيان تاکيد ميکند. ميگويد کاري نکنيد که وسط هر قطعه هي با چشم و ابرو بهتان بگويم: «نگير!». ملت از ژانگولري که او با صورتش اجرا ميکند به خنده ميافتند.
قطعه دوم «نوبهاري» است که با گيتار اجرايش ميکند؛ «البته من نوازنده گيتار نيستم. نوازنده سهتار هم نيستم. اگر بيادبي کردم ديگر ببخشيد». سالن را سکوت فرا ميگيرد. صدايش معجزه ميکند. وقتي ميرود بالا و ميخواند: «اي گنج نوشدارو، بر خستگان گذر کن...» تشويق بيامان حضار داد ميزند که چقدر کار، همه را گرفته. و بعد... «A track from David Bowie and Davoud Maghami»؛ آهنگ «مرغ شيدا» که اين عبارت نامجو پيش درآمدش است. اين يکي را با سهتار اجرا ميکند و البته موقع زدن، چند باري هم سوتي ميدهد. اما طنين آوازش هوش از سر همه برده و کسي اينطور جزئيات را نميبيند.
يخ سالن آب شده و نوازنده و شنوندهها پسرخاله شدهاند. نامجو ميپرسد: «کيا قطعه گيس رو شنيدن؟» نصف سالن دستشان را بالا ميبرند. «اگر اجراي الان با اوني که شنيدين فرق داشت... ديگه بيخيال شيد!» همه دست ميزنند و سراپا گوش ميشوند؛ بيصبرانه منتظر نقطه حساس اين آهنگند. نامجو به آنجا كه ميرسد، به جاي کلام، فقط ريتم را با دهان اجرا ميکند و قضيه به خير و خوشي تمام ميشود.
براي آهنگ بعدي ملت از توي سالن داد ميزنند و قطعه درخواستي پيشنهاد ميدهند. نامجو اسم يکيدو تا آهنگ را که ميشنود، سريع به حرف ميآيد: «به ما لطف کردند و اجازه دادند که براي اين برنامه دور هم باشيم. ما هم بايد قوانين را رعايت کنيم تا اين امکان را براي دفعات بعدي از خودمان نگيريم. بعضي از اين آهنگهايي که شما اسم ميبريد، خودم از اينکه همان يکدفعه هم خواندمشان پشيمانم». بعد هم با هوشمندي شريفيها را تحويل ميگيرد: «از اينکه اين برنامه را در جمع شما اجرا ميکنم خيلي خوشحالم. چند تا از نزديکترين دوستان دبيرستان من در اين دانشگاه درس خواندند. خودم هم چند شب در خوابگاه دانشگاه شما خوابيدم. بازي ايران عربستان که 0-3 برديم را توي همين خوابگاه طرشت ديدم». سالن با اين حرفها به وجد ميآيد.
«عشق هميشه مراجعه است»؛ اين اسم آهنگ بعدي است؛ با شعري طنزآميز از خود نامجو که براي اداي دين به ترجيعبند معروف هاتف اصفهاني سروده. قبل از اجرا کمي در مورد چگونگي اجراي طنز در فرم توضيح ميدهد. لطيفهاي هم تعريف ميکند که باز همه به خنده ميافتند. بعد ميگويد: «توي مصاحبه قبل عيدم با همشهري جوان، تيتر خوبي براي مطلب انتخاب کرده بودند؛ «اگر قرار است بخنديم اول به من بخند». من اگر از رابطه مريد و مرادي يا استاد و شاگردي خوشم نميآيد، بايد اول از همه خودم را ضايع کنم».
حسن ختام قسمت اول برنامه «رو سر بنه به بالين» مولوي است.البته وسطش هم چند بيتي از باباطاهر ميخواند و بعد يکهو، ملت دو ترانه معروف از جيم موريسون را ميشنوند که با آواز ايراني اجرا ميشود: People are strange و Break on through to the other side. همه توي شوکند از شنيدن تحرير آواز ايراني روي کلمه Alone . اما نامجو کارش را خيلي خوب بلد است. وقتي آهنگ تمام ميشود صورتش قرمز شده و عرق از بدنش سرازير است. تماشاچيها ولي حاليشان نيست؛ مرتب دست ميزنند و سعي ميکنند نامجو را که از پشت ساز بلند شده دوباره سرجايش برگردانند. اما او خستهتر از اين حرفهاست. با دست تشکر ميکند و ميرود براي 5 دقيقه آنتراکت.
بيرون سالن پر از دود سيگار شده. جماعت روشنفکران سالن که نيكوتين خونشان افتاده، آمدهاند بيرون تا دوپينگ کنند اما خوشقولي نامجو عيششان را منغص ميکند. سر 5 دقيقه به سالن برميگردد و خيليها سيگارشان را نصفه خاموش ميکنند تا به حرفهاي استاد برسند. «اگر پارسال ميخواستم صحبت کنم با اين اطمينان حرف نميزدم اما الان که توجه و لطف شما موزيکبازان جدي و حرفهاي به کارم را ميبينم، با يقين بيشتري صحبت ميکنم»؛ نامجو حرفهايش را اينطور شروع کرد. «من ماتريال کارم که سنت باشد را خيلي خوب ياد گرفتم. بعد از آن چند مرحله را طي کردم تا به اين برسم که علاوه بر تحرير چهارگاه ميشود عوعوي سگ را هم در آواز آورد. براي همه اين کارها هم توضيح تئوريک دارم. متاسفانه تا به حال نقد جدي روي کارهايم نديدهام. دلم ميخواهد به چالش کشيده شوم تا اين مباني تئوريک را توضيح بدهم. گرچه در برابر همه شما موضعم تواضع و خاکساري است، اما در مورد نقد تئوريک اصلا بناي تواضع ندارم.»

نامجو 2 ترم تئاترخواندنش را موهبتي بسيار بزرگ در زندگياش ميداند که ذهنش را دراماتيزه کرده: «من طنز، ديالوگ (به اين معني که ميشود هر مسئلهاي را از منظرهاي مختلف ديد) و مفهوم «اجرايي بودن» کار (پرفورمنس) را در تئاتر ياد گرفتم. اين مورد آخري در قطعه «زلف» خيلي خوب نمود دارد؛ انگار که هر بيت را شما از زبان يک شخصيت ميشنويد.» او سپس به آبشخورهاي فکرياش که به 3 کنسرت پژوهشي در دهه 70 منجر شد اشاره ميکند؛ «خواننده در آواز سنتي کارش انتقال معناست؛ چيزي به شعر اضافه نميکند. گروه 6 ماه تمرين ميکنند، خواننده 2 جلسه هم سر کارشان نميآيد. اما در آخر همه چيز به اسم او تمام ميشود؛ آن هم وقتي که همه خوانندههاي ما بيسوادند. کدامشان يک فيلم از اسکورسيزي ديده؟ بپرسيد ازشان که آخرين کتابي که خواندهاند چه بوده؟» گروهي از جماعت از اين حرف به وجد ميآيند و کف ميزنند اما لااقل نصف سالن با نامجو همراه نيستند. او از ليبل کاست «خط سوم» مثال ميآورد و ميگويد: «خواننده در همين چند خطي که براي ما نوشته، پته بيسوادياش را روي آب ريخته است».
اما نگاه خود نامجو به آواز چيست؟ «براي من حنجره فراتر از ساز يا سبک است. حنجره يک ابزار توليد صداست؛ هر صدايي که در طبيعت وجود دارد.» نامجو از شعر آوازها هم انتقاد ميکند؛ «شعرهاي کلاسيک ما مضمونگرا و توضيحي هستند؛ تبييني نيستند که با تکرار و تاکيد روي حروف و واژهها، حسي را بيان کنند. شعر «نو» و «سپيد» و «زبانشناختي» هم تناسبي با موسيقي ايراني ندارد. کارهاي جدياي که در اين زمينه شده بيشتر بار طنز دارند و آدم را به خنده مياندازند.» نامجو اينجا از «در گلستانه» مثال ميآورد و قسمت «چه کسي پشت درختان است...» را با کر و آواز تنها تقليد ميکند.
کمکم چهرهها توي هم ميرود. اين حرفها به مذاق خيليها خوش نميآيد؛ آن هم در حالي که نامجو مدام از شجريان با لفظ «استاد» ياد ميکند و براي صد سال ديگر هم خوانندهاش ميداند. آخر صحبتهاي او بحث در مورد تلفيق گامها به جاي تلفيق سازهاست؛ «البته در موسيقي تلفيقي اصلا نميتوانيم خودمان را با خارجيها مقايسه کنيم؛ آنها در کيلومتر پنجاهند و ما هنوز متر اول را هم نرفتهايم. اما من دلم خوش است که در اين جاده خاکي که پيش گرفتهام نفر اولم.»
حالا نوبت پرسشهاي حاضرين است؛ جايي که نارضايتيها خودش را نشان ميدهد؛ «چه خلأ مشخصي در موسيقي سنتي احساس کرديد که فکر کرديد صداي سگ پرش ميکند؟»، «آيا در شأن يک هنرمند هست که در مورد ساير هنرمندان اينطور صحبت کند؟»، «چه مشکلي با ناظري داريد که او را استاد نميدانيد؟» و جواب نامجو؛ «با اين حرفهاي غرضورزانه به جايي نميرسيم. معلوم است که من فکر نميکنم در موسيقي ايراني جاي صداي سگ خالي بود.
اگر بپذيرم که من هنرمند نيستم اجازه ميدهيد در شأنم باشد؟» و در مورد ناظري: «من نميخواستم اسم بياورم؛ خودتان آورديد. به هر حال من ايشان را هفته پيش در مجلسي ديدم و اظهار تلمذ و خاکساري هم کردم. اما شماره کساني را که آنجا بودند ميدهم؛ بپرسيد ايشان با چه آمادگي برنامه اجرا کردند. وقتي سه سالم بود آواز ناظري مو به تنم راست ميکرد اما وقتي الان از نزديک ميبينم، معلوم است که آن اسطوره در ذهنم ميشکند».
«بهتر نيست خواننده بخواند به جاي اينکه حرف بزند؟» نامجو به عنوان آخرين سؤال اين يادداشت را ميخواند. «نظر خودم همين است. کاش به جاي من منتقدي اينجا بود و اين حرفها را ميزد». وقت جلسه به پايان رسيده اما هنوز کلي سؤال روي ميز مانده است. «شمارهتان را پاي برگه سؤال بنويسيد، بعدا با شما تماس ميگيرم. در دانشکده حقوق دانشگاه تهران هم همين کار را کرديم و با بعضيهاشان حسابي رفيق شدم.» بعد به گوشهاي ميرود تا سيگاري روشن كند. چند نفري اصرار دارند شماره موبايلش را بگيرند. «به خدا زندگي شخصيام با اين شمارهدادنها کلا به هم ريخته؛ نميتوانم شماره بدهم.» کم کم طرفداران ناظري نــــامجو را دوره ميکنند. مثل اينکه قصه هنوز ادامه دارد.

نقاب بدجور روي صورت همهمان چسبيده. هميشه بايد حواست جمع باشد تا به كسي رو ندهي، خوب حواست را جمع كني كه اگر شوخي ميكني يا اهل بگو بخندي كسي با تو پسرخاله نشود و پايش را از گليمش درازتر نكند. خيليها هستند كه اهل تكهپراني و شوخياند، اما يك سر سوزن تحمل ندارند كه وسط گذاشته شوند. به بقيه بخند اما كسي به تو نخندد. و اتفاقا اين رفتار طرفدار هم دارد. چون طرف، خودش را وسط نميگذارد. كلا لازم است براي خودمان ساحت مقدسي قائل شويم. چهارچشمي مواظب باشيم كه ديگران را بترسانيم تا كسي پررو نشود. مدام بايد كلاس بگذاريم تا جديمان بگيرند و كلي سياست جور واجور تا بقيه حساب دستشان بيايد كه ما آدم مهمي هستيم. البته چيز تهوعآوري به نام شكستهنفسي و فروتني داريم كه همهشان ادا و اطوار و تعارف و تكلف براي به رخ كشيدن بزرگواري خودمان است. اين همه مقدمه براي اين بود كه كمي جنبه بينقابي و بينقابها را داشته باشيم. تجربه چند كنسرتي كه محسن نامجو داشته و واكنش بعضي مخاطبها نشان ميدهد كه ما بعضي وقتها نياز به نقاب داريم. تجربههاي كاشفانه و رفتار يك خوانندهاي كه راحت و بيريا خودش است را نميپسنديم؛ چون دوست داريم با جلال و جبروت مواجه شويم. عشق استادسازي و اهن و تلپيم و اگر كسي هم بخواهد سؤالي را پيش بكشد، بايد با زرنگي و خيلي جدي اداي فردي معترض را دربياورد و از خودش قهرمان بسازد. ادا و اطوارها و لودهبازيهاي بعضي از حاضران در برنامه نامجو در جشنواره اختتاميه تئاتر دانشجويي روي اعصاب است. انگار آنها احتياج به استاد اسمگندهاي داشتند تا جيكشان درنيايد و تا آخر ساكت باشند. و يا در جلسات پرسش و پاسخ گذشته از جنس حرفها، يك آدمي بيشيله و پيله دارد حرفش را ميزند.
سياست هم خرج نميدهد تا هواي كسي را داشته باشد. خيليها هم بيآنكه سودي به صاحب اثر برسد، مفت و مجاني دارند با كارهايش حال ميكنند. اصلا مگر در اين چند ساله ما چند تا خواننده داشتهايم كه قطعههايش فقط به درد موزه نخورند و تكرار مكررات خنجر و چاقو و مرد تنها نباشد، تقليد مقلدان چند دهه پيش نباشد و اصلا يك چيزي باشد كه بتوانيم روي ميز موسيقي دنيا بگذاريم بدون آنكه آنها به ما بگويند خودمان بهترش را داريم؟ نبايد در نقد را تخته كرد ولي خيلي جدي به شوخي و بازيگوشي و جدي نبودن احترام بگذاريم و قدر بينقابها را بدانيم؛ خصوصا كسي كه شبيه ماست.
----------------------------------------------------------------------------------------
بررسی نشست محسن نامجو و دانشجویان دانشگاه تهران:
----------------------------------------------------------------------------------------
دانشجویان رشته علوم سیاسی دانشگاه تهران هفته گذشته میزبان محسن نامجو و بابک ریاحی پور در دانشگاه تهران بودند. این جلسه که قرار بود جلسه پرسش و پاسخ میان دانشجویان و نامجو باشد، به اصرار آنها با اجرای چند قطعه ای از نامجو آغاز شد. برنامه فوق در ساعت 15 روز چهارشنبه 5 ارديبهشت در تالار شيخ مرتضي انصاري دانشكده حقوق دانشگاه تهران و به صورت رایگان برگزار شده بود و جمعیتی بالغ بر 300 نفر در سالن 200 نفری این جلسه مشتاقانه حضور پیدا کرده بودند. بی بی سی فارسی در این باره نوشت:
"سادگی و راحت بودن نامجو برای پاسخ دادن به سئوالات جوان های دانشجو را به تعجب واداشته بود. شخصیت او به اندازه موسیقی هایی که می سازد جالب و مخصوص به خودش است. جواب های ساده و حواس پرتی و بی توجهی گاه به گاهش به حرف مجری برنامه و در گوشی حرف زدن با بابک ریاحی پور حسابی دانشجو ها را متعجب کرده بود.
محسن نامجو موسیقی را وقتی که در مشهد بود آموخت چند سالی هم نزد حاج قربان سلیمانی دوتار نوازی را آموخت. وقتی به تهران آمد در رشته تئاتر تحصیل را آغاز کرد. خودش می گوید آشنایی با دوستانی که در رشته تئاتر درس می خواندند و از دوستان او به حساب می آمدند در موفقیت و کارش تاثیر زیادی داشته است.
بابک ریاحی پور بعد از اجرای موسیقی به روی صحنه خوانده شد تا درباره محسن حرف هایی بزند: "ما بعد از مدت ها شاهد هنرمندی بودیم که خودش است و حرف دلش را می زند، ادا نمی آید و اگر کسی در ایران باشد که بتواند در عرصه بین المللی موفق بشه آن محسن نامجو است.
چون موسیقی ایرانی را می شناسد و می داند که چطور آن را تلفیق کند. به همین دلیل هم لازم است قدر هنرمندایی مثل نامجو را بدانیم و اگر آثارش بیرون آمد برویم بخریم نه اینکه کپی کنیم. اگر قرار باشد سبکی برای قائل شویم باید اسمش را بگذاریم سبک نامجو چون در مجموعه سبک های دیگر نمی گنجد."
بعد هم سئوال و جواب های محسن و دانشجو ها آغاز شد. نامجو در جواب یکی از حاضران که خواسته بود بداند چرا او در جشنواره های داخلی و خارجی کمتر شرکت می کند، گفت: «من تا چند ماه پیش پاسبورت نداشتم اما وقتی پاسپورتم را گرفتم در یک جشنواره در هلند شرکت کردم و از این به بعد هم سفرهایم بیشتر می شود. اما در داخل ایران یک جشنواره فجر داریم که می شود در آن شرکت کرد. من هر سال می روم که در آن شرکت کنم اما یک فرم جلویم می گذارند که پر کنم در آن فرم نوشته موسیقی شما چیست تو باید یکی از این سه گزینه را علامت بزنی سنتی، کلاسیک و محلی خوب من هم که موسیقی ام هیچ کدام از این ها نیست هر سال سرم را می اندازم پائین و می آیم بیرون. بگذارید یک چیز جالب تعریف کنم. یک سال آموزش موسیقی برای زیر ۱۸ ساله ها ممنوع شده بود. دقیقا همان سال وقتی رفتم ببینم فرم جشنواره فجر عوض شده یا نه دیدم که محدودیت سنی گذاشته اند و زیر بیست ساله ها می توانند در فجر شرکت کنند. تو را خدا جالب نیست که تو نباید تا ۱۸ سالگی ساز بزنی و باید در عرض دو سال اینقدر خوب بشوی که بیایی فجر!»
نامجو گفت من در حوزه موسیقی ایرانی سه سال تمام تلمذ کردم یعنی هر هفته چهار زانو نشسته ام تا استادم به من ردیف میرزا عبدالله یاد بدهد. بعد از آن هم خودم ردیف را ادامه دادم. پس موسیقی ایرانی را می شناسم و به همان چیز هایی را که الان بلاهایی سرش می آورم سال های سال احترام می گذاشتم. جریانات کلی و آشنایی با دوستانی در رشته تئاتر یاد گفتم کتاب بخوانم. آن موقع بود که فکر این کارها افتادم.
اولین طرح تحقیقی من سال ۷۵ بود که می خواستم شعر بررسی کنم و ببینم موسیقی ایرانی با شعر یرانی چه ارتباطی برقرار می کند. استاد شجریان به شعر حافط و دیگر کلاسیک ها چیزی اصافه نمی کند فقط رنگ و لعاب می دهد. در صورتی که شعر را به عنوان وسیله انتقال معنا گرفتیم.
وقتی یکی از دانشجو ها از نامجو پرسید که چرا در آثار شما نوعی طنز دیده می شود گفت "راستش را بخواهید من فکر می کنم کارهایم برآمده از این اجتماع است. ما اساسا کشور خنده داری داریم. واقعا خنده داریم." وقتی خنده و دست زدن های دانشجو ها را دید. برای اینکه آنها را از اشتباه درآورد و ثابت کند که به این کشور و مردمش اعتقاد دارد و حرفش برای به تمسخر کشیدن نیست گفت: "البته این را هم بگم که خیلی هم خوب است. اساسا همیشه به خودم می گویم محسن، محسن نامجو جو نگیردت، جو گیر نشو. من یاد گرفته ام نسبت به شرایطم خود آگاهی داشته باشم. یعنی بدانی واقعیت چیست کجا هستی. مثلا این خیلی طنز آمیز است که هم باید فکر رضایت مادرم را جلب کنم که باید به یک سری اعتقادات تن بدهم که وقتی با شما هستم می بینم ذهن ما با آن همخوان نیست. برای همین ادابازی هم بعضی وقت ها در می آورم. هم می خوانم و هم ضجه می زنم و می گویم هفت سوار چرند برلب اروند/ هر یک باشد ندای ازمنه من/ سنت و تجرید راه خویش نمودند/ مرد جان به لب رسیده را چه ن����مند/
بعد گفت: "چند سال پیش مهرهایی آمده بود که وقتی رویش سجده می کردی شماره می انداخت یادتان می آید؟ " وقتی جمعیت از صدای خنده منفجر شدند گفت خوب برای چی می خندید؟مگی این واقعیت جامعه مانیست؟ من جدی خرف می زنم و در خانواده مذهبی بزرگ شدم. نه مذهبی باش و نه مرتد اما خود آگاه باش.
بابک ریاحی پور هم در جواب سئوال یکی از دانشجوها که معتقد بود توجه به کارهای محسن نامجو باعث شده آثار گروه های دیگر موسیقی زیر زمینی دیده نشود گفت:" نخیر اصلا این طور نیست. هر کسی که می خواهد در هر زمینه ای مطرح باشد باید کارش را درست انجام بدهد. ما تعبیر غلطی از موسیقی سنتی داریم بعضی ها فکر می کنند موسیقی زیر زمین یعنی این که در یک اتاق دربسته کار کنیم صداهای ناهنجار در بیاوریم و ضبط کنیم بعد هم اگر کسی خوشش نیامد بگوئیم تو نمی فهمی. نخیر موسیقی زیر زمینی موسیقی ای است که با کیفیت خوب نواخته می شود اما به دلیل شرایط فرهنگی و سیاسی مجوز نمی گیرد. موسیقی سنتی این نیست که ما یک سری صدای ناهنجار تولید کنیم و بگوئیم چون این مجوز نگرفته پس من اسطوره ام. اتفاقا اگر موسیقی خوب باشد به آن توجه می شود و حتی اگر زیرزمینی باشد شنیده می شود پس موسیقی خوب راهش را به سمت بیرون باز می کند.
نامجو هم در ادامه گفت: "ببینید من اصلا آدم خوش شانسی نبودم اما اگر یک بار شانس به من روکرده باشد این بوده که موسیقی من از طریق اینترنت و به طور زیرزمینی دنبال شد و مردم به آن گوش دادند. این اتفاق درمورد اوهام هم افتاد اما در نیمه راه متوقف شد. اما برای آن زحمت کشیدم. بسیاری از گروه های زیر زمینی فکر می کنند این کار اتفاقی بوده و یا می توانسته برای آنها هم بیفتد که فکر نمی کنم این طور باشد. تا کار چیزی نداشته باشد خوب از آب در نمی آید."
نکته جالب توجه دیگری که در حرف های محسن می توان به آن اشاره کرد این بود که نامجو معتقد است وجود مجوز ارشاد چندان هم بد نیست. او می گوید: "من درک می کنم که به بعضی کارهای من مجوز ندهند. به هر حال این کشور یک معیارهایی دارد اگر به من که بعضی از حرف ها و فحش ها را در لفافه گفتم مجوز بدهند فردا چند نفر دیگر پیدا می شوند و این فحش ها را علنی می دهند و انفاقا مجوز هم می خواهند. ارشاد باید برای ایجاد نظم و مقررات این کار را بکند. تازه من فکر می کنم که آدم هایی که معروف می شوند باید خیلی مراقب باشند دایم می گم محسن، محسن نامجو مواظب باش. چون حالا الگوی چند نفر دیگر هستم."
در لحظات پایانی جلسه بحث کپی برداری محسن از کارهای هنرمندان بزرگ پیش آمد. او هم بدون اینکه انکار کند گفت:" ما یک دزدی در موسیقی داریم و یک اقتباس من در چند کارم از آثار موسیقی دان های بزرگ اقتباس کردم و فقط چند جمله را از آنها الهام گرفته ام اما بعضی کارهای دیگر هست که کاملا دزدی است. تنها مشکل من این است که فروتنی کرده ام و اینکه از این کارها استفاده کرده ام را گفته ام و الا کسی حتی این اقتباس ها را هم نمی فهمید. "
و سئوال آخر این بود که شما در جایی گفتید تلفیق اپیدمی زمانه است. اگر اپیدمی را به واگیر معنا کنیم آیا شما واگیر دارید؟ نامجو بعد از اینکه چند بار سئوال را خواند گفت نه من منظورم این بود که این مثل یک بیماری واگیر است که همه موسیقی دان هایی که می خواهند به روز باشند به آن دچار شده اند. خوب بله من هم واگیر دارم."

محسن نامجو خواننده، موسيقيدان و ترانهسرا، متولد اسفند 1354 در تربت جام است. نامجو آموزش موسيقي را از نوجواني با نتخواني و آواز آغاز كرده، و سپس رديف موسيقي ايراني را ابتدا نزد استاد شاكري و سپس نصرالله خان ناصحپور كه يكي از برجستهترين رديفدانان ايران است آموخت. وي پس از شروع به تحصيل رشته موسيقي در دانشكده هنرهاي زيبا، با سبكهاي ديگر موسيقي جهان آشنا شد، و پس از مدتي در بهمن 76 تحصيل را نيمهكاره رها كرد و فعاليت خود را به شكل تجربي و غير آكادميك ادامه داد.
منبع= www.har.dom.ir
پنجشنبه 12 اردیبهشت1387
بیو گرافی کامل محسن نامجو
نامجو در يك نگاه !
نام ... محسن
فاميلي...ظهوري
نام مستعار...محسن نامجو
سال و ماه تولد... اسفند ماه سال 1355
محل تولد...استان خراسان ، تربت جام
بيوگرافي نامجو از زبان خودش
خانواده من خيلي مذهبي بودند. زماني كه در سنين كودكي و نوجواني من را تشويق ميكردند براي رفتن به كلاس موسيقي، هيچ وقت فكر نميكردند كه موسيقي را به عنوان شغل انتخاب كنم وگرنه قطعا مخالفت ميكردند. ورودي سال 73 تئاتر به دانشگاه هنر و سال 74 موسيقي به دانشگاه تهران هستم . قبل از دانشگاه كار موسيقي را از 12 سالگي با آواز و سولفژ و نتخواني شروع كردم. از همان سنين نوجواني چيزهايي كه به شكل ملودي در ذهنم شكل ميگرفت چون نتنويسي را ياد گرفته بودم يادداشتشان ميكردم كه خيلي از آنها برايم مفيد واقع شد. در دانشگاه سه تار و تار را به عنوان ساز تخصصي انتخاب كردم. تا سال 78-79 كه آماده ميشدم براي رفتن به سربازي و آشناييام با موسيقي غربي بالاخص سبك راك بيشتر شد. معلم آواز بنده ابتدا استادي بود به نام شاكري كه در تهران پيش استاد نصرالله ناصرپور رديفها را آموخته بود. من اين موهبت را داشتم كه خود استاد ناصرپور از سال بعدش از تهران به مشهد ميآمد و من دركلاسهاي ايشان شركت كردم. كلاسها در سطح بالايي برگزار ميشد و هر كسي را نميپذيرفت. تستهاي سختي ميگرفت چون عده كمي قرار بود در كلاسها شركت كنند. من كوچكترين شاگرد كلاس استاد ناصرپور بودم و چون به لحاظ يادگيري صحيح درسها، شاگرد مورد علاقه او شده بودم در خيلي از موارد از جمله مبلغ شهريه برايم تخفيف قائل شد و توانستم حدود 3 يا 4 سال در كلاسها شركت كنم. ناصرپور رديف ميرزا عبدالله دوامي را با ما كار كرد و وقتي كه كلاسها تعطيل شد هنوز يكي دو دستگاه مانده بود. من كاستهاي او را پيدا كردم و از روي آنها بقيه رديفها را كامل كردم. بعد هم كه به تهران آمدم به صورت حضوري طي چند جلسه يادگيريهايم را تكميل كردم. اين كاستها بعدها منتشر شد و در دسترس عموم قرار گرفت
( او از چگونگي راهيابيش به سمت و سوي موسيقي سنتي ايراني مي گويد)
آشنايي من با دنياي موسيقي با رفتن به كلاس آواز ايراني شروع شد. من از سمت
موسيقي ايراني وارد دنياي موسيقي شدم، در نتيجه اطلاعات و دانش و علاقهاي هم
كه در من به وجود آمد در همين سبك شكل گرفت. بعدها توانستم در خودم ذهن
متكثري ايجاد كنم تا همه سبكهاي موسيقي را بپذيرم و با همه آنها به عنوان
موسيقي برخوردي يكسان داشته باشم. در حال حاضر جداي از سليقه شخصي، از
ديد نقد و نگاه عاقلانه نه تنها هيچ كدام از سبكهاي موسيقي براي من بيارزش
نيستند بلكه همه آنها را دوست دارم و به همهشان احترام ميگذارم. حتي چيزي كه
به آن موسيقي مبتذل يا پاپ، يا هر چيز ديگري ميگويند. ولي انتخاب موسيقي
ايراني براي من برحسب شانس بوده است. يعني اگر من از ابتدا به جاي كلاس آواز،
كلاس پيانو ميرفتم يا مثلا ساز ترومپت ياد ميگرفتم سبك و سياق موسيقيايي من
هم متفاوت ميشد. من به انتخابهاي جبرگونه در زندگي اعتقاد دارم و همه چيز را
در زندگي انسان اختياري نميدانم. فكر ميكنم شرايط تاثير زيادي بر چيزهايي دارد
كه انسان فكر ميكند به صورت آزاد انتخاب كرده است
با دستياري چند كار شروع كردم. در فيلم «تخته سياه» سميرا مخملباف دستيار
موسيقي محدرضا درويشي بودم كه هم نوازندگي كردم و هم خواندم. موسيقي چند
فيلم كوتاه را ساختم. در تئاتر فعاليت كردم و براي نمايشها موسيقي ساختم كه
ميتوانم به «چيزي شبيه زندگي» مرحوم حسين پناهي اشاره كنم. تا اينكه در سال 79
تصميم قطعي گرفتم تا به سربازي بروم. تا سال 81 عملا از محيط حرفهاي موسيقي
دور بودم ولي دو بازدهي خوب براي من داشت. يكي تشكيل گروه راكي بود به نام
«گروه ما» كه در شهر مشهد زماني كه سرباز بودم تشكيل شد و باعث تجربيات
خيلي مغتنمي براي من شد. دوم آشنايي بيشتر من با موسيقي غربي بود. مقطع دو
ساله سربازي فرصتي برايم پيش آورد كه من بتوانم از لحاظ ذهني اين سبك و سياق
را در خودم جا بياندازم. ازسال 81 به بعد بود كه كم كم به تلفيق در موسيقي فكر
كردم. تلفيق آن چيزي كه از موسيقي سنتي و بيشتر محلي ايران آموخته بودم با
موسيقي راك از بهترين افتخارات من در دوران سربازي اين بود كه خدمت استاد حاج
قربان سليماني در قوچان برسم و موسيقي مقاميخراساني را از ايشان ياد بگيرم.
اين كه در مسير قوچان موسيقي «دورز» و «جيم موريسون» ميشنيدم و بعد در
خانهاي روستايي از حاج قربان مقام الله وردي ياد ميگرفتم باعث شد تا اطلاعات
خوبي در من شكل بگيرد و بتوانم اين دو نوع موسيقي را كنار هم قرار دهم
من از نظر مالي متوسطالحال بودم. نه فقر شديد را تجربه كردهام و نه امكانات را.
هميشه فكر ميكنم اگر از همان 12 سالگي كه موسيقي را شروع كردم، پيانويي
گوشه خانه داشتم يكسري از ويژگيهايي كه الان در موسيقيام است، نداشتم.
مثلا «عقايد نوكانتي» ساخته نميشد. موسيقيام تا اين حد نيشدار و
حساسيتبرانگيز نميشد. موسيقياي ميشد مثل موسيقيهاي دكتر سرير يا
محمد نوري يا خيليهاي ديگر كه موسيقيشان را موسيقي بيآزار ميدانم. براي
كساني خوب است كه روي صندلي چرخدارشان بنشينند و به آب شدن قنديلها نگاه
كنند و كاري هم به دور و اطراف خود نداشته باشند. از طرفي خيلي هم آدم
آنارشيستي نبودم كه بخواهم اين سبك موسيقي را سپري قرار دهم و بيرق هوا كنم
كه من نداي محرومينم. اين خيلي حرف بزرگي است و من خودم را در اين حد
نميدانم اما در حد اشاره به زندگي شخصي خود بگويم كه در حد معمولي از امكانات
زندگي بهره بردهام و ويژگي خوبي كه برايم داشته برانگيختن حساسيتهايم بود. به
خاطر امكانات محدودي كه داشتم سالها صبر كردم. در همان مقاطع دانشگاهي
امكان ضبط كار و ارائه كاست داشتم اما چون شناخته شده نبودم باز هم تحمل كردم
تا اين مقطع كه مشكلي از جهت تهيهكننده ندارم. بهاندازه كافي شناخته شدهام تا
برخي از تهيهكنندگان بخواهند روي كارم سرمايهگذاري كنند
محسن نامجو تاكنون 5 آلبوم تهيه كرده است و كه تنها 2 آلبوم پخش شده است. او در اين ضمينه و قاچاق سي دي هايش چنين مي گويد : اين اتفاق بدون اجازه من و تهيهكننده افتاد و براي خود من هم به صورت راز مانده. به جز حدسهايي كه در اين رابطه ميزنم، نميدانم اين اتفاق از چه راهي و چگونه افتاده است.. يكي از اين دو آلبوم قرار است توسط ناشري منتشر شود كه از اين قضيه اطلاع دارد و خوشبختانه نظر منفياي ندارد. اما آلبوم دوميكه پخش شده را به دليل اشعارش مجوز انتشار نميدهند. ( درباره دليل مجوز نگرفتن آلبوم ها نيز مي گويد ) ‹‹ البته ايراداتي كه به كارهاي من گرفتهاند فقط مسئله مضمون آنها نيست. در رابطه با جرم قطعات هم ايراد گرفتهاند. يكي از مهمترين اصلاحاتي كه به برخي كارهاي من زدهاند روي شكل ارائه آواز است. من از اين كه قسمتي از آواز ايراني مثلا درآمد چهارگاه را بخوانم و دركنارش يكسري صداهاي افكتيو مثل تقليد يك خواننده بلوز يا تقليد صداي حيوان را اجرا كنم هدفي دارم. ميخواهم راهكارهاي جديدي براي موسيقي و آواز ايراني ارائه دهم. آواز ايراني ميتواند اينگونه جذاب شود ولي اين كار باعث برخورد منفي شد و اهانت تلقي كردند. ما براي ارائه مجوز فرمهايي را بايد پر كنيم كه در آن فرمها جايي براي موسيقي من در نظر گرفته نشده. سبكهايي مثل راك، پاپ يا سنتي همان است كه هميشه بوده اما من نگاهم به آواز فراتر از اين سبكها است. من آواز را صدايي ميدانم كه از حنجره در ميآيد و حنجره هم در كليترين مفهومش ابزار صدادهي است. خواننده كسي است كه صدايي درميآورد و اين صدا ميتواند شامل آواز شجريان يا صداي افكتيو هم بشود. ولي نگاه دستاندركاران اينگونه نيست و فكر ميكنند كه چون اين موسيقي را نميتوانند جزوهيچ سبكي قرار دهند بايد برخورد منفي داشته باشند.››
موسيقي تلفيقي از ديد نامجو
تلفيق تبديل به اپيدميزمانه ما شده است. ما نود درصد موسيقيهايي كه به شكل آوانگارد يا پيشرو ميشويم موسيقيهايي است كه به آنها تلفيقي هم ميتوان گفت. منظور جا افتاده از موسيقي تلفيقي، كنار هم قرار دادن ابزار است. يعني سه تار كنار گيتار قرار بگيرد يا گروه كر موسيقي كلاسيك كنار موسيقي راك قرار بگيرد مثل تلفيق متاليكا با اركستر سمفونيك كه «مايكل كين» رهبرياش را كرد. تلفيقي كه من هميشه به دنبالش بودم خيلي وابسته به تئوري موسيقي است. منظور من تلفيق گام است. مثلا گام موسيقي خراساني را كه در كنار گام موسيقي بلوز قرار دادم و متوجه شدم كه چقدر همخوان هستند. در اكثر قطعاتي كه به عنوان موسيقي تلفيقي ساختهام سعي كردهام كه تلفيق گام را فارغ از ابزار رعايت كنم. ميتواند هر دو گام موسيقي چه بلوز يا سنتي با سه تار يا گيتار نواخته شود. فكر ميكنم اگر اين مسئله جا بيفتد برخورد غيرمتعصبانهاي با اين مسئله بشود. اينكه وقتي سه تار كنار گيتار قرار بگيرد و هر كدام رپرتوار خودشان را بنوازند مدنظر من نبوده است. من ميخواهم رپرتوارها با هم تلفيق شوند يعني سه تار نوازندگي گيتار را تجربه كند و بالعكس.
آلبوم ترنج شامل حداقل هفت قطعه است که البته شعر هیچ کدام از این کارها از
سروده های خود نامجو نیستند، چرا که گرچه به موسیقی تلفیقی و غیرمتعارف او
قول مجوز داده شده اما ارشاد هنوز با اشعار تند این هنرمند جوان مشکل دارد. اشعار
این آلبوم از خواجوی کرمانی، حافظ، عطار، باباطاهر و... است. شنیدن این اشعار
کلاسیک به سبک نامجو و با صدای عجیب او حس تازه ای به شما می دهد که شاید
تا اندازه ای هم شبیه حس غریبی باشد که سالها پیش هنگام گوش دادن به
موسیقی گروه اوهام ( به زودي در همين وبلاگ مطلبي در اين زمينه به ثبت خواهد
رسيد) و اشعار حافظ با صدای شهرام شعر باف به شما دست داد.
نامجو از خوانندگانی است که در مسابقه های اینترنتی و زیرزمینی به دنیای
موسیقی معرفی شد. ترانه بگو مگو ساخته او از طرف شنوندگان دوم شد و نامجو
اولین قدم را به سمت دنیای حرفه ای برداشت.
کارش را در دنیای حرفه ای با ساز زدن و خوانندگی با فیلم تخته سیاه سمیرا
مخملباف آغاز کرد. بعد از آن هم نوبت فیلم های دیگری مثل برای آمدنت دعا می
کنم، حفره، اقوام، در سه ثانیه اتفاق افتاد و مرگ مرگ. علاوه بر این در موسیقی تئاتر
هم هشت اثر از او ساخته شده است.

